خرید بک لینک
اون قسمت از برزگسالی هستم که در حال گریه کردن باید تلاش کنم و راهی جز صبر و توکل و تلاش نیست. به قول بچه‌های بلادهای غرب: Do it any wayخدایا شکرت همیشه یه مشکلی برام هست که حلش کنم تا اگه به پیروزی رسیدم بدونم از کجا به کجا رسیدماما آقای خدا کمی اسون به من می‌گرفتی چی می‌شدخلاف که نبود رفتیم کارشناسی ناپیوسته مهندسی حرفه‌ای کامپیوتر نرم‌افزار خوندیمهمش بازی با کلماته حالا برای ما وزارت علوم طاقچه بالا می‌ذاره می‌گه که مهندسی کامپیوتر پیوسته برامون مهمه:)اما بازم شکرت، چون بالاخره خودت گفتی بعد اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا زارعیان تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 22:15

امیدوارم هیچ آدمی در زمینه‌ی عاطفی، کاری، خانوادگی و زندگی حیف نشه. می‌دونی زندگی شورِشیرینه اما گاهی شوری به تلخی بسیار می‌زنه اینکه نمی‌دونی چطوری اجازه ندی هم خودت هم دادا‌شت حیف نشین، خودت رو پیدا می‌کنی راه نجاتت رو پیدا می‌کنه اما برای داداشتت برای اون آدم که می‌دونی اگه فقط یه درصد خانواده‌ی بهتری می‌داشت یه پدر با فرهنگ و با درک و شعور می‌داشت الان بهترین آدم از هر لحاظ بودش، حیوونا هم بچه‌ی خودشون رو به دندون می‌کشن اما گاهی ادمیزاد.... بگذریم. متاسفم داداش قشنگم اینجا حیف شدی اگه زندگیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا زارعیان تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 22:15

بالاخره آزمون بانک شهر تموم شدنرخ بیکاری رو می‌شه توی آزمون‌های استخدامی دیددر روز جاری مملو از جمعیت بود برای رقابت بر سر دو نفر ظرفیت که رویاهای زندگی‌شون رو در کنار شغلشون ادامه بدن. اما من از تلاشم راضی‌م زبان پاشنه آشیلمه.... سوالات آسون و تله دار بد ندادم اینکه دیگه چی می‌شه رو نمی‌دونم ولی آخیش بالاخره انجام شد. اگر رزق من قبولی باشه می‌شه نبودم شاید جای دگر... احساسم می‌گه امیدوارم و دوست دارم قبول بشیواقعا نیاز دارم برم سرکار... خدایا می‌شه این رزق مال من باشه. ممنونم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا زارعیان تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 22:15

دلم یه بغل طولانی همراه با سکوت می خواد....

هیچ وقت فکرشو نمی کردم یه آدم تو بلاگستان که تو تمام نوشته هاش یه آدم خوب و مودب باشه وقتی باهاش آشنا شدم بی رحم بود طوری که دیشب تا الان بابت دوتا از حرفاش دارم گریه می کنم کاش آدما خیلی دور بشن ازم من تحمل اینکه قلبم دوباره شکسته بشه رو ندارم.


برچسب ها: تلخ

برچسب: نویسنده: مهسا زارعیان تاريخ: چهارشنبه 7 دی 1401 ساعت: 12:15

کاش آنقدر دانا و زیرک و رقیق بودم که می توانستم به بهترین نحو کلمات را به جان صحفات سفید جاری کنم تا انسان های ملموس و زیبا را بیابم و بتوانم صحبت کنم اما شوربختانه زاده ی غم می باشم و قرار نیست حال من خوب شود و انسان ها را خوشحال کنم.سخت است اهمیت ندادن به آدم ها، نمی توانم از رفتار مسخره و ناراحت کننده سرپرستمان که دختری با سن ظاهری سی سال و اندی ولی عقلی به اندازه ی کودک خردسالی می باشد چشم پوشی کنم، یا به آن هم اتاقی دورویم حالی کنم من می دانم چه موجودی هستی از من دوری کن یا آن دخترک شماره ی یک بگویم ما متوجه شدیم برادرت پزشک است و به ما مربوط نیست و پزشک بودن برادرت به ما مربوط نمی شود، یا به دخترکی که هر روز پیش من غر می زند چرا پسرا به او توجه نمی کنند و وقتی بیرون می رود کسی به اون تیکه پرانی نمی کند بگویم اینها هیچ ارزشی ندارند و افتخار محسوب نمی شود و بهتر است با یک درمانگر صحبت کند نه من!.ذهن من این روزا بیش از همیشه درگیر رفتار و جزئیات آدم هاست، حساس شدم بیش از حد تا جایی که دیگر نمی توانم خانواده را تحمل کنم و به راحتی ابراز تنفر می کنم هیچ وقت خانواده مامن و جایگاه آرامش ذهنی من نبوده است و نخواهد بود، مخصوصا پدرم که هیچ وقت نمی بخشمش هیچ وقت با آن بلاهایی که سرم آورد....نیاز دارم مدتی نباشم به سفر دور و دارازی بروم و باز نگردم و هیچ کس نداند من کجا هستم هرچند کسی هم وجود ندارد که بودن یا نبودن مرا حس کند و این خوب است یا بد هرچه هست دوستش دارم فقط مشکل مالی هست کاش به اندازه ی نیازهایم پول می داشتم و دیگر دغدغه اینکه الان حساب و کتابم چطور هست، به سفر می رفتم.من دیگر آن آدم شاد و رنگی قبل نخواهم شد. برچسب ها: تلخ , دلواژه , واقعیت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا زارعیان تاريخ: چهارشنبه 7 دی 1401 ساعت: 12:15

صفحه بندی